تبليغاتX
وبلاگ هانا کوچولو

سلام . بالاخره اومدم بعد از یه غیبت طولانی

باربی ای که توی عکس زیر می بینین سوغاتیه منه که داداشی از مالزی برام اورده .خیلی دوسش دارم .

 

من و باربی

 

 

تا مطلب بعدی دافظ ( خداحافظ )

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 18:17 توسط هانا کوشولو | |

 

 

در صحن مصلی

 

 

امروز ظهر چادرم رو سر کردم و با داداشی بطرف مصلی راه افتادیم . هوا حسابی گرم بود و آفتاب مستقیم می خورد توی چشام . امروز اولین باری بود که به نماز جمعه رفتم . خیلی آدما اومده بودن و یه آقایی براشون صحبت می کرد .

یه دوست خوبم پیدا کردم که اسمش فاطمه بود . فاطمه فکر می کرد که داداشی بابای منه اما من بهش گفتم که هادیه !! و فکر کنم آخر نفهمید که داداشیه .

 

 

من و دوستم فاطمه در نماز جمعه

 

 

 نماز که شروع شد با داداشی نماز خوندم و آخر نماز همه با هم شعر خوندیم همون شعری که میگه :

 

خدایا خدایا ، تا انقلاب مهدی ، . . .  

 

 

 

 

 

 

من به داداشی گفتم شعر می خونن که امام حسین خوشحال شه ؟ ( داداشی خیلی خوشش اومد و خندید ) و گفت بله .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بالای مصلی شیشه های رنگی بود که من اسم همه ی رنگارو خوندم تا اینکه به فیروزه ای رسیدم ، داداشی خیلی تعجب کرد که من رنگ فیروزه ای رو هم بلدم . فکر کرده فقط آدم بزرگا بلدن !!!

 

 

مظاوب خودتون باشین

 

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 15:3 توسط هانا کوشولو | |

 

 

عکس من وقتی کوچولو بودم

 

وقتی کوچولو بودم

 

 

داداشی :

 

الآن هانا خانوم کنار من نشسته و داریم برای شما مطلب می نویسیم : الآن هانا گفت : " آبلابو " یعنی همون آلبالوی خودمون . بهش گفتم که یه چیزی بگو تا توی وبلاگت یا به قول خودش " ول واگت " بنویسم و اونم فوراً گفت بنویس" آبلابو " آخه نمی تونم درست بگمش . گفت تازه برسی ( همون مرسی ) هم بنویس . میگه بگو من دارم توت فرنگی می خورم . 

 

 

خیلی دوس داره تایپ کنه چون وقتی میبینه من دارم تایپ می کنم وسوسه می شه و هی می زنه روی صفحه کلید و حالا من بهش اجازه دادم که چند خطی تایپ کنه :

 

قبغبلغ۶فبثفغ۶قف۷ص-تت۰۹حصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصغبیلپژققث۲ف۵ک۵۳۳۳۳۳۳۳۵۳۵۵۳یئإإً۴انئهغافغعتن۲باعهرزبص۲نث۹بفقه۸یلفف۶ه۸۸لغف۶ه۸تئ نلذعصحخک۳ع۸خص 

 

و اینم ترجمه ی متنش به زبان خودش :

 

نوشتم هانا و اینکه کجا رفتم و عروسکم کو ؟؟ 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 14:44 توسط هانا کوشولو | |

پنج روز پیش از طرف مدرسه ی آبجیا با مامانی و آبجیام رفتیم اردوی ۵ روزه شیراز . جاتون خالی حسابی خوش گذشت . همه جای شیرازو گشتیم . برای دخترعمو فاطمه جونم هم یه پیرهن خوشگل خریدم .

 

من و دوست شیرازیم

 

 همون روزی که رسیدیم یه دوست پیدا کردم

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 حافظیه

 

 

 

 

کنار ارگ شیراز 

 

 

 

 

  

کنار ارگ شیراز 

 

 

 

 

کنار ارگ شیراز 

 

 

 

 

کنار ارگ شیراز 

 

 

 

طوطی ای که حرف می زد رو تماشا می کنم

 

در حال تماشای طوطی ای که توی یکی از مغازه های بازار شیراز بود هستم و دلم برا توییتیم تنگ شده بود

 

 

 

من و صنایع دستی شیراز

 

بازار فرش شیراز

 

 

 

 

 بازار فرش شیراز

 

 

 

من و ریحانه جون در بازار

 

من و ریحانه جون در بازار وکیل شیراز

 

 

 

 

لج کرده بودم و نمی ذاشتم ریحانه هم عسک بگیره

 

 

 

در حال لجبازی

 

زورم نرسید و جلوی چشای خودمو گرفتم

 

 

 

در حال لجبازی

 

لج کرده بودم که ازم عسک نگیرن

 

 

 

محو ساختمان روبروم شدم

 

باغ ارم 

 

 

 

 

باغ ارم 

 

 

 

آبجی بزرگم هی ازم عکس می گفت و منم اصلاً دوس نداشتم و هی گریه می کردم . تازه با همه ی دوستای آبجیام دوس شدم . وقتی که توی اتوبوس آشغال می ریختن بهشون می گفتم که بندازن توی سلط ( سطل ) آشغال . خلاصه حسابی توی این ۴-۵ روز خوش گذروندیم . جاتون خالی .

نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 21:55 توسط هانا کوشولو | |

 

 

 

امروز وارد پنج سالگی شدم . هفته ي قبل ماماني گفته بود که دوشنبه تولدمه و منم هر روز از ماماني مي پرسيدم پس کي تولد من ميشه ماماني ؟ تا اينکه بالاخره امروز رسيد و جشن تولد گرفتيم . قرار بود يکي از دوستام که اسمش مبينا هست بياد جشن تولدم ولي نمي دونم که چرا نيومد . قبل از جشن داداشي آهنگ گذاشته بود و منم هي مي رقصيدم اما وقتي که جشن شروع شد و داداشي دوربينو اورد تا ازم فيلم بگيره ديگه نرقصيدم و حسابي زدم تو حالش .

 

 

 

 

 

کیک عروسکی من

 


بابايي برام يه عروسک خريده  ، يه گاوه که با کمرش مي رقصه ، داداشي هم يه شرت خوشگل و يه اسباب بازي آهنربايي بهم هديه داد .

آبجيا هم يه عروسک خوشگل قرمز که يه پنگوئنه خوشگله برام خريده بودن .

 

 


کيک تولدمم عروسکي بود و خيلي خوشگل بود ولي وسطاي جشن بود که شمعا دور دهن عروسک کيکو سوزوندن و مثل يه عروسکه سيبيلو شد ، وقتي ديدمش خيلي ترسيدم و گريه کردم .

 

 

 

 

 


حسابي عکس گرفتيم و جاتون خالي خيلي خوش گذشت .

 

اینجا هم آخر جشنه که از خستگی خوابم برده :

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 20:0 توسط هانا کوشولو | |
 

سلام دوستای خوبم .

اول تر از هر چیز بگم که عیدتون مبارک . سه روز از عید گذشته بود که به دنیا اومدم . و فردا هم تولد پنج سالگیمه . خسته از بس که به مامانی گفتم : << پس کی تولد من میشه ؟ >>

دوستم ، مبینا رو دعوت کردم که جشن تولدم بیاد . تازه امروزم با مامانی و آبجیام رفتیم شیرینی فروشی و یه کیک عروسکی خوشگله خوشگل سفارش دادیم . همینجا شما دوستای وبلاگی خوبم رو به جشن تولدم دعوت می کنم . شما هم تشریف بیارید البته وبلاگی .

امسال تعطیلات رو توی کهنوج هستم . سال تحویل عمو کوچیکم ( بابای فاطمه طلا ) پیشمون بود و حسابی با فاطمه خوش گذشت . امروز فاطمه اینا رفتن و من موندم و عروسکام .

داداشی تا امروز حسابی ازم عکس گرفت که پایین گذاشتم :

 

 

 

 

 

 

 من و سفره هفت سین و عیدی بابایی

 

من و سفره هفت سین و عیدی بابایی

 

 

 

 

در حال نقاشی کشیدن هستم

 

در حال نقاشی کشیدن هستم

 

 

 

تراکتور سواری

 

تراکتور سواری

 

 

 

 

 

در حال دیدن گل ( نچیدما !! )

 

 

 

 

خونه کارتنی من

 

خونه کارتنی من

 

 

 

من و عروسکام

 

من و عروسکام

 

 

 

 

در حال آماده کردن بادکنک های جشن تولد

 

در حال آماده کردن بادکنک های جشن تولد

 

 

پی نوشت توسط داداشی : 

 

۱ - دیروز که هانا رو برده بودم گردش من از یک جای خطرناک رد شدم که هانا گفت : داداشی مظاوب باش که نیفتی . کلمه ی مظاوب خیلی برام جالب بود .

۲ - داشتم از هانا عکس می گرفتم که یکدفعه گفت : داداشی می خوای عسک بگیری بذاری تو ولواگم ؟

نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 20:42 توسط هانا کوشولو | |

چند شب پیش ریحانه جون ، یکی از دوستام که باشگاه Aerobic می ره منو دعوت کرده بود تا با هم به مراسم اختتامیه مسابقات قهرمانی کشور آمادگی جسمانی بانوان که در کرمان برگزار شد بریم . فاطمه جون ( دختر داییم ) هم اومد خونمون و با هم رفتیم . ریحانه و دوستای باشگاهیش توی این مراسم اجرای Aerobic داشتن و منم رفتم تا تماشاشون کنم .

 

 

من در سالن ورزشی

 

من در سالن

 

 

 

من و ریحانه جون

 

من و ریحانه جون ، قبل از شروع مراسم

 

 

 

اجرای ریحانه اینا

 

اجرای ریحانه اینا

 

 

 

اجرای بزرگا

 

اجرای بزرگا

 

 

 

بعد از اجرای بزرگا ، از شدت هیجان برای تشویق رفتم کنار نرده ها

 

بعد از اجرای بزرگا ، از شدت هیجان برای تشویق رفتم کنار نرده ها

 

 

 

من و فاطمه جون در حال تشویق

 

من و فاطمه جون در حال تشویق

 

 

 

من و فاطمه و ریحانه جون ، آخر مراسم

 

من و فاطمه و ریحانه جون ، آخر مراسم

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 13:30 توسط هانا کوشولو | |

 

این Aerobic یا به قول خودمون رقص رو خاله توی مهد بهم یاد داده . به نظر شما درسم رو خوب پس دادم ؟  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 14:39 توسط هانا کوشولو | |

من الان در کهنوج هستم . کهنوج در این روزها از سال یکی از خوش آب و هواترین شهر های ایرانه . چند شب پیش خونه ی پسرعمو وحید مهمون بودیم ، آقا وحید یه دختر تپل و مپل به اسم آیلار داره . وقتی که آیلار کوچولو داشت گریه می کرد می بوسیدمش که داداشی هم اون لحظه رو عکس گرفت :

 

 

من در حال بوسیدن آیلار کوچولو

 

 

شب که از خونه ی آیلار اینا برگشتیم من و دوستم ریحانه جون شروع کردیم به ورجه وورجه کردن . از روی مبل می پریدیم روی تشک که یه دفعه دیدم دماغم خون میاد ، اون لحظه داداشی دوربینو گذاشت زمین و نتونست ازم عکس بگیره تا شما هم ببینین . از دماغم خیلی خون اومد اما خدا رو شکر چیزیم نشد .

 

 

من در هوا

 

 

صبح که شد با ریحانه رفتیم توی حیاط و تاب بازی کردیم .

 

 

من در حال تاب بازی

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 13:48 توسط هانا کوشولو | |

صبح جمعه با فاطمه جون ( دختر عمو ) و دوستم ریحانه جون برای تماشای اسب های یه باشگاه سوارکاری با خونواده به بیرون از شهر رفتیم و جاتون خالی حسابی خوش گذشت . تازه به باغ شاهزاده ی ماهانم رفتیم و اونجا ناهار خوردیم . اینم عکسای اون روز :

 

 

من و اسب قهوه ای

 

من و اسب کهوه ای ( قهوه ای ) 

 

 

 

 

 

من و  اسب دم سیاه

 

 

 

من و فاطمه جون و ریحانه جون

 

من و فاطمه و ریحانه جون

 

 

 

قطار بازی

 

قطار بازی

 

 

 

من و داداشی و فاطمه و ریحانه

 

من ، داداشی ، فاطمه و ریحانه

 

 

 

من در باغ شاهزاده ی ماهان

 

من در باغ شاهزاده ی ماهان

 

 

 

 

من و دختر عمو فاطمه در اطراف شاه نشین باغ شاهزاده ی ماهان

 

 من و دختر عمو فاطمه در اطراف شاه نشین باغ شاهزاده ی ماهان

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 0:40 توسط هانا کوشولو | |
۱ - یک ساعت پیش چیکار می کردی ؟

با توییتی ( طوطی هانا ) بازی کردم و بهش غذا دادم ، دیگه با عروسکام بازی کردم و عروسکامو  خوابوندم .

 

۲ - چه رنگی رو بیشتر دوس داری ؟

سبز

 

۳ - کدوم CD کارتونتو بیشتر دوس داری ؟

سنجاپا ( سنجاب ها )

 

۴ - کدوم خاله ی توی مهدتو بیشتر دوس داری ؟

 خاله مرجان

 

۵ - کدوم آبجی تو بیشتر دوس داری ؟

آبجی بزرگم

 

۶ - کدوم دختر عموتو بیشتر دوس داری ؟

فاطمه

 

۷ - چه غذایی رو دوس داری ؟

برنج زرد ( استانبولی )

 

۸ - به کدوم عروسکت بیشتر علاقه داری ؟

پٍلی

 

۹ - مامانتو بیشتر دوس داری یا باباتو ؟

بابا

 

۱۰ - به چه بازی ای علاقه داری ؟

خمیر بازی

 

۱۱ - دوس داری روزی چند بار بری حموم ؟

هر روز صبح

 

۱۲ - کلاس چندمی ؟

میرم مهد کودک

 

۱۳ - کهنوج رو دوس داری یا کرمان ؟

کرمان

 

۱۴ - شبا ماه کجا هست ؟

اون بالا تو آسمون

 

۱۵ - ماه و دوس داری یا ستاره ها رو ؟

ستاره ها رو

 

۱۶ - خدا چه شکلیه ؟

سفیده

 

۱۷ - برنامه ی فیتیله جمعه تعطیله رو دوس داری یا خاله شادونه ؟

خاله شادونه

 

۱۸ - بارونو دوس داری ؟

بله

 

۱۹ - دوس داری موهات کوتاه باشه یا بلند ؟

کوتاه

 

۲۰ - گل رز رو دوس داری یا نرگس ؟

نرگس

 

در آخر برامون امضا کن و اسمتو هم بنویس

 

امضا و دستخط هانا کوچولو در اواخر 4 سالگی

امضا و دستخط هانا کوچولو در اواخر 4 سالگی

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 13:19 توسط هانا کوشولو | |
امروز عمو های فیتیله ای اومده بودن کرمان و منم رفتم تا برنامه شونو ببینم . جاتون خالی خیلی خوب بود و خوش گذشت اما نشد که اونجا عکس بگیرم تا شما هم ببینین .

 

 

این عکس رو وقتی که امروز از حموم اومدم داداشی ازم گرفت . خوشگله ؟

 

 

تازه از حموم اومدم

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 10:10 توسط هانا کوشولو | |

سلام دوستای خوبم . امشب وقتی که با Computer کار می کردم داداشی خیلی تعجب کرده بود که به این خوبی می تونم خودم روشنش کنم و CD هامو روش تماشا کنم . تازه نقاشی هم می تونم بکشم . داداشی اینجا خیلی تعجب کرده بود که File های تصویری رو با استفاده از گزینه ی Open With اجرا می کردم و این کارو بدون اینکه بهم یاد بدن وقتی که آبجی کوچیکم این کارو می کرد یاد گرفتم .

 

 

من و Computer 

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 21:3 توسط هانا کوشولو | |
از وقتی که تونستم کارتون ببینم ، مامانی و داداشی برام CD کارتون می خرن . امروز می خوام اسمشون و عکسی که داداشی با CD هام ازم گرفته رو بذارم :

 

 

من و CD هام

 

 

۱ - کریسمس در دهکده حیوانات

۲ - Tom & Jerry 2

۳ - عروس مرده

۴ - چرخ و فلک جادویی

۵ - DVD جوجه کوچولو ، کاسپر و شب کریسمس ، پلنگ صورتی ، Tom & Jerry

۶ - Dumbo

۷ - دایناسور ( از بسته سُک سُک )

۸ - پلنگ صورتی ( ۳ )

۹ - Zoom ( از بسته سُک سُک )

۱۰ - داستان کوسه

۱۱ - ترانه های کودکانه نسرین ( ۱ )

۱۲ - شرک ( ۲ )

۱۳ - ماجرای تورنسل

۱۴ - جوجه اردک زشت و من

۱۵ - باب اسفنجی

۱۶ - این چیه !؟ این چی چیه !؟  ( از سری CD های تاتی )

۱۷ - آوای تاتی ، شعر ،ترانه و قصه  ( از سری CD های تاتی )

۱۸ - بالاتر از خطر

۱۹ - هشت درجه زیر صفر  ( از بسته سُک سُک )

۲۰ - آلوین و سنجاب ها

۲۱ - لایول و جنگجوی مهربان  ( از بسته شادی جوانه )

۲۲ - سه مبارز

۲۳ - ولینت ، کبوتر جنگجو

۲۴ - جرج ، میمون کنجکاو

۲۵ - جزیره سیاه ( ماجراهای تن تن )

۲۶ - لورل و هاردی ( ۵ ) ( از بسته شادی جوانه )

۲۷ - لورل و هاردی ( ۶ )  ( از بسته شادی جوانه )

 ۲۸ - آرنولد و نجات محله  ( از بسته شادی جوانه )

۲۹ - مورچه قهرمان

۳۰ - دوما ( از بسته سُک سُک )

۳۱ - دنیای پنشل ها

۳۲ - گربه های اشرافی

۳۳ - پلنگ صورتی و تخم مرغ طلایی

۳۴ - کارآگاهان کوچک  ( از بسته سُک سُک )

۳۵ - آلیس در سرزمین عجایب

۳۶ - چرا و چیه ؟

۳۷ - ۱۰۱ سگ خالدار  ( از بسته سُک سُک )

۳۸ - بری زنبوری  ( از همه بیشتر دوسش دارم )

۳۹ - بیو نیکل ( ۲ )  ( از بسته شادی )

۴۰ - باربی

۴۱ - پس کی می رسیم ؟  ( از بسته سُک سُک )

۴۲ - نرم افزار چند رسانه ای گلهای بهشت ( ۱ )  ( داداشی برام خریده و خیلی استفاده می کنم )

۴۳ - لورل و هاردی ( ۸ )  ( از بسته سُک سُک )

۴۴ - نرم افزار هوشمند آرین  ( داداشی برام خریده و خیلی استفاده می کنم )

۴۵ - زندگی یک حشره  ( از بسته سُک سُک )

۴۶ - آوای وحش  ( از بسته شادی جوانه )

۴۷ - راز موش ها ( ۲ )

۴۸ - شرک ( ۳ )

۴۹ - قلقلک  ( از بسته شادی جوانه )

۵۰ - ابراهیم

۵۱ - کاهن ضد گلوله  ( از بسته سُک سُک )

۵۲ - شاپرک  ( از سری CD های تاتی )

۵۳ - بارتوک با شکوه  ( از بسته سُک سُک )

۵۴ - گمشده آرتور

۵۵ - پاگنده به شرق می رود

 

پی نوشت ( داداشی ) : وقتی که اسم همه ی CD هاشو روی کاغذ نوشتم ، هانا گفت که حالا که نوشته کردی کاغذو بده تا روشو امضا بدم . خیلی برام جالب بود آخه تا حالا ازش نشنیده بودم .

نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 19:4 توسط هانا کوشولو | |

روز تاسوعا با مامانی و آبجیام و دختر عمو فاطمه و خونواده ی عمو اینا رفتیم شهر جوپار . توی چوپار هر سال محرم ، عزاداری قشنگی برای امام حسین برگزار میشه . حیف شد که داداشی باهامون نبود تا ازم عکس بگیره ولی روز عاشورا اومد کرمان و رفتیم عزاداری و ازم عکس گرفت . اینم عکسای من در عاشورای امسال :

 

 

قبل از نماز ظهر عاشورا

 

بعد از نماز ظهر عاشورا 

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 16:57 توسط هانا کوشولو | |

سلام دوستای من . بالاخره بعد از چهار روز سرماخوردگی نه تونستم برم بیرون و نه تونستم برم مهد ، بالاخره امروز با مامانی و داداشی و آبجیام رفتم خرید . اینم عسکای منه که امروز داداشی ازم گرفت :

 

 

 

 

 

اینم منو پیشی جونم هستیم

 

من و پیشی جونم

 

 

 توی پارچه فروشی

 

 

توی پارچه فروشی

 

 

تا مطلب بعدی دافظ ( خداحافظ  )

 

نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 2:21 توسط هانا کوشولو | |
سلام دوستای خوبم . خلاصه بعد از چند وقت که با بابایی و مامانی رفته بودم شهر کهنوج ، امروز بعد از ظهر اومدم خونه . جاتون خالی خیلی خوش گذشت و هوا هم عاری ( عالی ) بود ، آخه کهنوج تو این فصل بهترین هوا رو داره . از این به بعد همیشه سعی می کنم مطالبمو با عکس بذارم آخه دووووربین داریمممم . عکسی هم که میبینین ، از اولین عکسایی هست که داداشی با دوربینی که تازه خریدیم ازم گرفته .

 

تازه از کهنوج برگشتم  

نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 23:46 توسط هانا کوشولو | |

سلام دوستای خوبم ، ببخشید که چند وقتی بود ته تغاری رو به روز نکرده بودم . بالاخره داداشی توی سفری که دیروز به بندرعباس رفتیم یه دوربین دیجیتار ( دیجیتال ) خرید اما متاسفانه امروز آبجی بزرگم متوجه نبود و همه ی عکس هایی رو که بندرعباس گرفته بودیم رو پاک کرد و حارا ( حالا ) هم عکسی از اونجا ندارم که براتون بذارم و متاسفانه فقط می تونین عکس دوربین رو ببینین . از این به بعد سعی می کنم زود به زود به روز کنم . بهم سر بزنین . ممنون .

 

اینم عکس دوربینی که داداشی خریده

 

دوربین دیجیتارمون ( دیجیتالمون )

 

عسک از : www.shinyplastic.com 

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 23:14 توسط هانا کوشولو | |

 

شلام دوشتای خوفم

 

منو ببشخید که چند وقته که ته تغالی به لوز نمیشه و می دونم که وقتی میاید و میبینید که هیچ مطلب جدیدی نیست چه احساسی دالید . این لوزا یه کم مغشله دالم ، انشالله لوزای آینده حتماً جبلان می کنم .

 

                                                                                                                     

نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 15:17 توسط هانا کوشولو | |
شلام

همونطول که میبینین کالبه جدیده ته تغالی هم آماده شده . نظل شما چیه ؟ قشنگتل شده ؟

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 10:48 توسط هانا کوشولو | |
لفته بودیم بندلعباس اونقد شلوغ کلدم که داداش و آبجیم مجبول شدن منو توی یه پتو بذالن و چال طلفش لو بگیلن و تابم بدن . تا دوسالگی کالم همین بود و اگه تابم نمی دادن آلوم نمی شدم . من که گریه می کلدم بابایی منو می ذاشت توی ماشین و حلکت می کردیم و به محض اینکه وای میستاد دوباله می زدم زیل گلیه . همیشه یه گهواله سیال هملامون بود تا منو تاب بدن . 

 

اینم عکس یک سالگی منه :

 

ببینین چه دختل خوبی هستم !!!

نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 12:2 توسط هانا کوشولو | |

شلام ، هانا کوچولو هشتم و می خوام اینژا از اولین ثانیه های به دنیا اومدنم لو تا زمانی که خدا جونم کمک کنه بلاتون بنویسم .

قبل از اینکه به دنیا بیام

یکی از لوزای مرداد سال ۱۳۸۳ بود که مامانی فهمید قلاله به دنیا بیام . داداش و آبجیام از خوشحالی می خواشتن بال دل بیالن و خیلی منتظل اومدنم بودن آخه نزدیک به ۱۲ سال بود که توی خونه نی نی نداشتن و حالا که من داشتم میومدم خیلی ذوق کلده بودن و دنبال اسم بلام میگشتن . اسم هایی که بلام پیشنهاد می دادن " هما ، حنا ، هانا ، هستی ، هدیه و حنانه " بودن . " هانا "پیشنهاد داداشی و   " حنا و هستی و هدیه " پیشنهاد بابایی و " هنانه " پیشنهاد آبجیام بودن و مامانی هم با همشون موافق بود . بالاخره به این نتیجه رسیدن که منو " هانا " صدا بزنن و " هُما " توی ششاسنامم( شناسنامم ) نوشته بشه ولی بابا هنوزم منو " هُما " صدا میزنه .

وختی که به دنیا اومدم

بالاخره ساعت ۱۰ شب سومین لوز سال ۱۳۸۴ لسید و صدای گلیه ی من توی بخش زایمان بیمارستان افضلی پول کلمان بلند شد .

 هانا

محل تولد : کلمان

تالیخ تولد : سوم فروردین هزال و سیصد و هشتاد و چال

اومدم ولی دغدغه مامانی لو ول نکلده بود آخه دکتلا به مامانی گفته بودن که احتمال کمی هست که  سالم به دنیا نیام  . چند ساعتی از تولدم نمی گژشت که منو اولدن خونه . لاستی اینو بگم که اولین نفلی که منو دید دختل عمه جونم بود . سه لوزه اول همش خواب بودم و لوزای بعد از گلیه هام معلوم بود که دختل شلوغی می شم .

 

اینم عسکمه توی ماهه اولی که به دنیا اومدم  :

 

هیس هیس  بیدار میشما ؟ !!

 

و اینم عسکای من توی ماهای بعد :

 

خوابم میاد زیاد نیگام نکنین بیدار میشم !!!

 

اینم عکسیه که داداشی از اولین خنده های من گلفت :

 

اولین خنده های من 

 

 

ببینین چه ریزه میزه هستم !!!

 

 اونقد لیز بودم که توی فایل آشپزخونه جا می شدم :

 

 یکی بیاد منو در بیاره !!!

 

 

ببینین اینجا چه مظلومم !!! 

 

 

خیلی نیگام کنی می خورمتا !!!

 

اینم عسک منه که نشون میده داداشی از همون موقع بستن کملبند ایمنی لو یادم می داد :

 

ببینین چه دختر خوبیم !!!

 

اینم عسکیه که داداشی با موبایلش وختی که لفته بودیم تویه لوستا بلای تفریح ازم گلفت :

 

 نیگام نکنین تموم میشم !!!

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 12:5 توسط هانا کوشولو | |
شلام

به دلیل اینکه مامانمو خیلی اژیت می کنم وخت نکردم وبلاگمو به لوز کنم به زودی این کالو انجام می دم .

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 3:27 توسط هانا کوشولو | |
© Copyright 2007-2008 , Hanakoochooloo.Blogfa , All Rights Reserved
Designed By Mohammad Amin Khadivar